سه شنبه ۱۶ تير ۱۴۰۵
اجتماعی

روزی که قلب ایران ایستاد؛ سفر از ساحل دریا تا میعادگاه عاشقان

روزی که قلب ایران ایستاد؛ سفر از ساحل دریا تا میعادگاه عاشقان
پیام مازند - ساری-تهران از نخستین ساعت‌های بامداد چهره دیگری به خود گرفته، خیابان‌ها پیش از آنکه آفتاب از پشت ساختمان‌ها سر برآورد، مملو از اقشار مختلف مردم بود، امروز و در پایتخت قلب ایران ایستاد.
  بزرگنمايي:

پیام مازند - ساری-تهران از نخستین ساعت‌های بامداد چهره دیگری به خود گرفته، خیابان‌ها پیش از آنکه آفتاب از پشت ساختمان‌ها سر برآورد، مملو از اقشار مختلف مردم بود، امروز و در پایتخت قلب ایران ایستاد.

خبرگزاری مهر؛ گروه استان‌ها: تهران از نخستین ساعت‌های بامداد چهره دیگری به خود گرفته، خیابان‌ها پیش از آنکه آفتاب از پشت ساختمان‌ها سر برآورد، مملو از مردمی بود که از دور و نزدیک آمده بودند؛ نه برای تماشای یک مراسم، بلکه برای آنکه سهمی از آخرین بدرقه‌ای داشته باشند که در ذهنشان به یک قرار تاریخی تبدیل شده بود.
این روایت، از لحظه ورود به شهر آغاز نمی‌شود؛ از جاده‌ها آغاز می‌شود. از همان پیچ‌های سبز سوادکوه، از گردنه‌هایی که مه هنوز بر شانه درختان نشسته بود و خودروهایی که آرام و پیوسته، یکی پس از دیگری، به سوی تهران حرکت می‌کردند.
داخل هر خودرو، سکوتی جریان داشت که تنها گاهی با نوای مرثیه‌ای یا دعایی کوتاه شکسته می‌شد. کودکی سرش را بر شانه مادر گذاشته بود و خوابیده بود، پیرمردی تسبیح را میان انگشتانش می‌گرداند، جوانی پرچم سه‌رنگ ایران را از پنجره بیرون آورده بود تا باد، آن را همراه خود به پایتخت ببرد.
کسی از خستگی سخن نمی‌گفت، کسی ساعت را نگاه نمی‌کرد، انگار مقصد، زمان را بی‌معنا کرده بود.
سفری که مقصدش عشق و وقت بود
کاروان‌های مازندران یکی پس از دیگری از جاده فیروزکوه، کندوان و یا هراز عبور می‌کردند، پلاک خودروها از شهرهای مختلف بود؛ ساری، بابل، آمل، قائم‌شهر، بهشهر، تنکابن، نوشهر و سوادکوه.

پیام مازند


شب هنوز بر جاده‌های شمال سایه انداخته بود که کاروان‌های مردمی رامسر با بدرقه خانواده‌ها، صلوات و اشک، راهی تهران شدند. زائران می‌دانستند برای رسیدن به آیین تشییع رهبر شهید باید بیش از ۲۰۰ کیلومتر مسیر کوهستانی و پرترافیک را در تاریکی شب طی کنند تا پیش از آغاز مراسم، خود را به جمع عزاداران برسانند.
ساعت از نیمه شب گذشته بود که اتوبوس‌های حامل زائران یکی پس از دیگری از محل اعزام حرکت کردند. خانواده‌ها تا آخرین لحظه کنار اتوبوس‌ها ایستاده بودند؛ برخی دست تکان می‌دادند، برخی اشک می‌ریختند و عده‌ای نیز با ذکر صلوات، مسافران را بدرقه می‌کردند. چراغ‌های اتوبوس‌ها که در تاریکی شب روشن شد، سفری آغاز شد که مقصدش تهران و حضور در آیین تشییع رهبر شهید بود.
فضای داخل اتوبوس‌ها حال و هوای خاص خود را داشت. قرآن‌هایی که روی زانوها گشوده شده بود، ذکرهایی که آرام بر لب‌ها جاری می‌شد، صلوات‌هایی که هر از گاهی فضای اتوبوس را پر می‌کرد و نگاه‌هایی که از پشت شیشه، تاریکی جاده را دنبال می‌کرد، روایتگر سفری متفاوت بود؛ سفری که رنگ و بوی دلدادگی داشت.
قلبم از این مصیبت بزرگ گرفته است
احمدی یکی از بانوان مسافر در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: از لحظه‌ای که سوار اتوبوس شدم، احساس عجیبی دارم؛ هم خوشحالم و هم غمگین. خوشحالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا در مراسم تشییع آقا حضور داشته باشم، اما دلم از این مصیبت بزرگ گرفته است.

پیام مازند


وی افزود: خدا را هزاران مرتبه شکر می‌کنم و دعا می‌کنم ثواب این حضور برای همه کسانی که دلشان با این مراسم است اما نتوانستند بیایند نیز نوشته شود.
او لحظه‌ای سکوت کرد، اشک‌هایش را پاک کرد و افزود: شاید ساعت‌ها در جاده باشیم و خستگی راه را تحمل کنیم، اما ارزشش را دارد؛ این کمترین کاری است که می‌توانیم انجام دهیم.
چند صندلی آن‌طرف‌تر، بانوی دیگری که تسبیحی در دست داشت، با صدایی بغض‌آلود گفت: همیشه آرزو داشتم از نزدیک ایشان را ببینم، اما این توفیق هیچ‌وقت نصیبم نشد و این حسرت تا آخر عمر با من می‌ماند. امروز با دلی شکسته راهی تهران هستم. کاش ما نبودیم و ایشان بودند.
در زمان اعزام کاروان‌ها، فرماندار رامسر نیز با حضور در محل بدرقه، برای زائران آرزوی سفری ایمن کرد و از حضور پرشور مردم قدردانی کرد.
سرهنگ مسعود رضایی فرمانده سپاه رامسر نیز با اشاره به همکاری فرمانداری و دیگر دستگاه‌های اجرایی برای فراهم شدن ناوگان حمل‌ونقل اظهار کرد: با لطف الهی و همکاری مسئولان، شرایط اعزام مردم فراهم شد تا علاقه‌مندان بتوانند در این مراسم حضور پیدا کنند.
وی افزود: حضور مردم در این مراسم تنها حضور در یک آیین نیست، بلکه تجلی وحدت، بصیرت و پایبندی ملت ایران به آرمان‌های انقلاب اسلامی است و این حضور، پیام روشنی برای دشمنان خواهد داشت.
در حالی که عقربه‌های ساعت از نیمه‌های شب گذشت اتوبوس‌ها یکی پس از دیگری در جاده‌های کوهستانی شمال پیش می‌رفتند. زائران، خستگی راه، پیچ‌های جاده و ترافیک سنگین را به امید رسیدن به تهران و حضور در آیین تشییع رهبر شهید به جان خریده بودند؛ سفری که قرار بود با طلوع آفتاب و پیوستن به خیل عظیم عزاداران در پایتخت به پایان برسد.
در یکی از توقفگاه‌ها و موکب های جاده کندوان، خادمان مردم بین عزاداران بطری آب تقسیم می‌کردند، عزاداران زیر لب صلوات می‌فرستادند و یا همراه با مرثیه ای که پخش می شد بر سینه می زدند.
کمی آن‌طرف‌تر، بانویی روی صندلی فلزی استراحتگاه نشسته بود، از او پرسیدم خسته نیستی؟ لبخند زد و گفت:راهی که برای عشق باشد، خستگی ندارد.
این جمله توصیفی از حس و حال همسفران بود، نه به‌عنوان یک شعار، بلکه به‌عنوان توصیف احوالی که در چهره بیشتر مسافران دیده می‌شد.
برای بسیاری، این سفر تنها عبور از چندصد کیلومتر جاده نبود؛ سفری بود میان خاطره‌ها. بسیاری از زائران از پیاده‌روی اربعین یاد می‌کردند. می‌گفتند حال و هوای امروز، آنان را به همان روزهای نجف تا کربلا برده است؛ روزهایی که قدم‌ها را دل هدایت می‌کرد.
شهر در سوگ
به انتهای مسیر رسیدیم، تهران از همیشه دلگیر ‌و غمبارتر به نظر می‌رسید، خیابان‌هایش موج می‌زد از انسان و هرچه به مصلا و میعادگاه محل مراسم نزدیک‌تر می‌شدی، رنگ سیاه و پرچم های سرخ بیشتر به چشم می‌آمد.

پیام مازند


پرچم‌ها، پارچه‌ها، چفیه‌هایی که بر دوش مردم افتاده بود، و نگاه‌هایی که مدام به یک نقطه دوخته می‌شد، خادمان بطری‌های آب را میان مردم توزیع می‌کردند، گروهی ویلچر سالمندان را هل می‌دادند و جوانان، کودکان را از میان ازدحام عبور می‌دادند.
در آن جمعیت میلیونی، هیچ‌کس احساس غریبی نمی‌کرد و همه انگار عضوی از یک خانواده بزرگ بودند.
مصلایی که رنگ اشک گرفته بود
صدای مداح در فضای شهر می‌پیچید، اما آنچه بیشتر شنیده می‌شد، صدای گریه مردم بود و اشک‌ها بی‌اختیار جاری می‌شد و کسی تلاشی برای پنهان کردن اندوهش نداشت.
جوانی صورتش را میان دو دست گرفته بود، پدری دست فرزندش را محکم گرفته بود و بانویی آرام زیر لب زیارت عاشورا می‌خواند.
ثانیه‌ها به کندی می‌گذشت،‌ جمعیت چشم به جایگاه دوخته بود شاید منتظر بودند باز دیگر رهبرشان را با همان صلابت و شکوه ببیند و برایشان سخنرانی کند، اما در آن انتظار فقط بغض و گریه طنین انداز بود و حتی نسیم گرم تیرماه هم سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
وقتی نی، زبان دل مردم شد
در خیابان های اطراف دانشگاه تهران، جلوی یک مغازه مردی روی زمین نشسته بود با پیشانی بندی که بسته بود و نی می‌نواخت.
نی را آرام بر لب گذاشت، نخستین نت که نواخته شد، بسیاری بی‌اختیار به سمت او برگشتند. «نی‌نوا» ملودی آشنایی که سال‌ها پیش با خاطرات تلخ وداع در ذهن نسل‌های مختلف گره خورده بود.
صدای نی، میان همهمه آرام مردم می‌پیچید و گویی موسیقی، زبان مشترک تمام آن جمعیت شده بود و نت‌ها بر دل مردم می‌نشستند.
قاب‌هایی که دوربین از ثبتشان ناتوان است
خبرنگاری از تصویربرداری که سال‌ها مراسم مختلف را پوشش داده بود پرسید: «امروز سخت‌ترین روز کاری توست؟» مرد فقط سرش را پایین انداخت و اشک‌هایش، کامل‌ترین پاسخ بود.
تهران دوباره به شهر همیشگی‌ تبدیل می‌شود اما با یک تفاوت، این بار دیگر آقای ایران در آن حضور ندارد و داغش همیشه بر دل مردمان این شهر سنگینی می‌کند.
هرکس خاطره‌ای با خود می‌برد؛ تصویری، صدایی، اشکی یا نوایی از «نی‌نوا» که در ازدحام مردم پیچید و در ذهن‌ها ماندگار شد.
شاید سال‌ها بعد، کودکی که آن روز دست در دست مادرش در میان جمعیت ایستاده بود، از آن روز برای فرزندانش بگوید؛ از روزی که تهران تنها یک شهر نبود، بلکه میعادگاهی برای روایت، خاطره و اشک شد؛ روزی که مردمان از هر گوشه ایران آمدند تا نشان دهند گاهی حضور، رساترین زبان تاریخ است.


نظرات شما