پیام مازند - خبرگزاری مهر؛ گروه استانها - سمیه اسماعیل زاده: پروانههای چاق خاکستریرنگ، تخمهای ریز در گوشه یک جعبه کفش، کرمهایی که برگ توت میخوردند و سرانجام پیلههایی که در دیگ بزرگ آب داغ قلقل میزدند و نخ خیس و بلند ابریشم خام از دل آن بیرون کشیده میشد. اینها تصویرهای پراکندهای از خاطرات کودکی من از پرورش کرم ابریشم است.
همراه خواهرم به خانه اقوام و همسایههایی میرفتیم که کرم ابریشم پرورش میدادند و با کنجکاوی کودکانه پیگیر سرنوشت این موجودات کوچک میشدیم. آن زمان نمیدانستم که در حال تماشای داستانی به قدمت تمدن بشری هستم؛ داستانی که شاید نسل ما از آخرین کسانی باشد که همه آن روند را از نزدیک دیدهاند.
حالا سالها گذشته است. در سوادکوه دیگر هیچ بانوی خانهداری گوشه فرش را کنار نمیزند تا جایی برای رشد کرمهای ابریشم فراهم کند اما کمی پرسوجو نشان میدهد که این روایت هنوز کاملا پایان نیافته است. در شهرستان همجوار (سوادکوه شمالی)، در بخش لفور، هر بهار این داستان دیرینه (هرچند کوتاهتر از همیشه) دوباره تکرار میشود.

راهی پیچوخمهای بخش لفور میشوم. روستاهایی در میانه جنگل و شالیزار که هنوز بسیاری از سنتها در آن نفس میکشند. هرچند بیشتر مردم، این منطقه را با زیباییهای طبیعی و گردشگری میشناسند اما اینجا یکی از قطبهای نوغانداری استان مازندران است. سراغ خانههایی را میگیرم که هنوز چراغ پرورش کرم ابریشم در آن روشن است و بوی برگ توت میدهند.
هنوز در هر روستا عده قلیلی نوغانداری میکنند
به هر روستا که وارد میشوم، فرقی ندارد افراسی باشد یا خِرکاک، کالیکلا یا شارقلت و ... درختان توت شاخوبرگهایش هرس شده و فقط تنه مانده است و نشان از آن دارد که در آن روستا عدهای به نوغانداری مشغولند.
در هر روستا بانویی داخل کارتون یا جعبه کرمها را تا خواب اول و دوم در خانه نگه میدارد و بزرگتر که شدند و جای بیشتری نیاز میشود، گوشه انبار، پشت بام دامسرا یا خود دامسرا محل نگهداری کرمهاست. به محض ورودم به محل نگهداری کرمهای ابریشم بوی دلنشین برگ توت به مشام میرسد و صدای ریز و ممتد خوردن برگهای توت، مثل نمنم باران بر شیروانی خانههای شمال در گوش میپیچد؛ صدایی که در هیاهوی کودکیام نشنیده بودم.
خاله صغری اهل روستای کالیکلا است و از کودکی تا اکنون که بیش از شصت سال دارد، نوغانداری میکند و میگوید: قدیم کار بسیار سخت بود؛ توت وحشی شاخ و برگ ریز داشت و کندن و جمع کردنش از زمین بسیار زمانبر و سخت بود اما حالا با این توتهای شاخ و برگ بزرگ کار راحت شده، قدیم کرمها را در زیرشیروانی میگذاشتیم و بالا رفتن از نردبان با دسته توت در بغل سخت بود و در روزهای گرم، بخاطر سقف حلبی زیرشیروانی کرمها گرمشان میشد اما حالا اینجا بستر کرمها آماده است و دما معتدل و با این آسان شدن کار، معتقدم اگر این کار را ادامه ندهم خدا از من نمیگذرد.

کرماری؛ مادری کردن برای موجودی کوچک
او عاشق این کار است و با علاقه از کرمها و کارش صحبت میکند: در زمان قدیم، مادران ما به نوغانداری میگفتند، «کرماری» یعنی مادری برای کرمها. همه جوجهها و حیوانات مادر دارند اما این بیچارهها مادر ندارند، پس ما برایشان مادری میکنیم؛ به آنها غذا میدهیم و مراقبیم تا مورچه یا مارمولک یا چیز دیگری آنها را نخورد.
وقتی این حرف را میزند با مهر به کرمهایی که بیوقفه مشغول خوردناند نگاه میکند و میگوید: شاید باور نکنی اما شب که از خواب بیدار میشوم، به آنها سر میزنم، میدانم اتفاقی برایشان نیفتاده اما همینکه میآیم و میبینمشان و صدای خوردنشان را میشنوم، خاطرجمع میشوم.
کرم ها سه نوبت غذا می خورند
در کنار این همه عشق اما هنوز هم نوغانداری سخت است و فاطمه برارنیا، نوغاندار روستای شارقلت از این سختیها میگوید: کرمها هر روز سه نوبت غذا میخورند و هر جعبه نوغان تا رسیدن به پیله، برگهای حدود بیست درخت توت نسبتا بزرگ را میخورند و آوردن و جمع کردن اینها هر روز سه بار، بسیار سخت است.
حدود ۲۵ سال میشود که نوغانداری میکند و عقیده دارد دلیل رغبت کم جوانان قیمت پایین پیله و همین سختی کار است و میگوید: دیگر این روزها جوانها با این حجم از سختی کار و شیوههای سنتی ترغیب نمیشوند، باید درخت توت نزدیکتر و بیشتر باشد و جایگاه و امکاناتی که کار را آسانتر میکند بیاید تا آنها نیز رغبت کنند.

او نیز به یاد میآورد که مادرش پیلهها را در آب داغ میریخت و ابریشم خام تهیه میکرد و وقتی از او میپرسم با وجود سود اقتصادی بیشتر فروش نخ ابریشم تا پیله، چرا پیله را میفروشند، میگوید: قدیم مادرم ده تا بچه داشت و هر کدام گوشه کاری را میگرفتیم و سختی کار کم میشد اما حالا یکی دو بچه داریم و آنها هم دانشگاه میروند، شاید کمکی باشد اما بیشتر کار با خودمان است و در کنارش دامداری و شالیزار هم هست و دیگر نمیشود دست تنها ابریشم کشید.
نوغانداری دیگر رونق گذشته را ندارد
در همین گشت کوتاه مشخص شد که دیگر اکنون هیچ کس در لفور از پیلهها نخ ابریشم نمیکشد و نوغانداری هم دیگر آن رونق گذشته را ندارد.
در اواخر دهه هفتاد بیش از ۲ هزار جعبه در شهرستان توزیع میشد، اما امروز این عدد به حدود یک دهم تقلیل یافته و البته همین مقدار نیز با غیرت زنان لفوری و حمایت سازمان جهاد کشاورزی پابرجا مانده است.
مسئول امور نوغانداری اداره جهاد سوادکوه شمالی بر این مطلب صحه گذاشته و با اشاره به توزیع دوهزار جعبه در سال ۱۳۸۰ در شهرستان، میگوید: بهمرور و به دلیل کاهش قیمت پیله و ابریشم، تعداد پرورشدهندگان کم شد و نوغانداران درختان توت خود را قطع کردند و کاهش درختان توت (بهعنوان تنها منبع تغذیه کرم ابریشم) عامل مضاعفی برای افت نوغانداری شد.
رقیه رحیمی با اشاره به اینکه بیشتر نوغانداران امروز را افراد سالخورده تشکیل میدهند، استقبال کم جوانان را یکی دیگر از دلایل افول نوغانداری میداند و میافزاید: با این حال، نوغانداری به دلیل سرمایه اولیه اندک و بازگشت سرمایه در دورهای کوتاه میتواند به اقتصاد خانوار روستایی کمک کند. از ابتدای دریافت جعبه تخم نوغان تا فروش پیله چهل روز زمان لازم است.
این کارشناس نوغانداری با بیان اینکه از سال ۱۳۹۵ به بعد و با حمایت سازمان نوغانداری و جهاد کشاورزی روند بهبود آغاز شد، میگوید: توزیع نهال توت رایگان، توزیع رایگان تخم نوغان با کیفیت، ارائه تسهیلات کمبهره برای خرید تجهیزات و برگزاری کلاسهای آموزشی و ترویجی باعث افزایش تعداد نوغانداران و جعبه توزیعی و میزان تولید پیله شد.
سوادکوه رتبه دوم شمار نوغانداران را دارد
وی با بیان اینکه در حال حاضر، سوادکوه شمالی از نظر تعداد جعبه توزیعی و شمار نوغانداران، رتبه دوم در استان مازندران را دارد، تعداد نوغانداران این شهرستان را در سال گذشته ۱۷۴ نفر با ۲۱۰ جعبه توزیعی و هفتونیم تن پیله تر برشمرده و میگوید: امسال با توجه به افزایش قیمت پیله (حدود هر کیلو یک میلیون تومان) پیشبینی میشود تعداد جعبه و پرورشدهندگان افزایش یابد.
رحیمی با تأکید بر اینکه نوغانداری در سوادکوه شمالی قدمتی دیرینه دارد و باید از فراموشی آن جلوگیری کرد، میافزاید: بخشی از فرایند تولید ابریشم، تبدیل پیله به نخ ابریشم خام و حتی رنگرزی و بافت پارچههای سنتی بود؛ اما امروز این حلقهها در شهرستان به دست فراموشی سپرده شده و مازندران عملا خامفروشی میکند.
وی با بیان اینکه امروز دیگر نه در شهرستان سوادکوه شمالی و نه در سطح استان، پیله به نخ ابریشم تبدیل نمیشود، میگوید: پیله تولیدی مازندران به استان خراسان ارسال شده و آنجا به نخ و پارچه تبدیل میشود، یعنی ارزش افزوده از دست تولیدکننده روستایی ما خارج میشود.
این کارشناس نوغانداری با بیان اینکه تلاش ما تبدیل سوادکوه شمالی به مرکز نخریسی و بافت پارچه ابریشم است، میافزاید: اگر این اتفاق بیافتد، سود اصلی نوغانداری به روستایی ما میرسد درحالیکه امروز نوغاندار ما ناچار است به سود کم خام فروشی اکتفا کند.

افول نوغانداری
افول نوغانداری، خام فروشی و فراموشیِ بخشی از مسیر تولید فقط کاهش درآمد روستائیان نیست؛ انگار چیزی عمیقتر در حال از دست رفتن است. برای فهمیدن آن، به سراغ یک پژوهشگر مردمشناس میروم.
این پژوهشگر معتقد است که نوغانداری و ابریشم نه صرفا یک کالا بلکه یک متن تمدنی است. به بیان او، نوغانداری نظام منسجمی از دانش بومی است که قرنها تعادل میان انسان و طبیعت شمال را حفظ کرده است. نوغاندار مازندرانی میداند چطور با رطوبت و دمای خاص منطقه کنار بیاید تا به ابریشم برسد. این دانش، بخشی از هویت و حافظه جمعی مردم این خطه است.
ژیلا مشیری نوغانداری را سبک زندگی هوشمندانهای میداند که حتی بر معماری اثر گذاشته؛ مثل سازه تلمبار که تبلور معماری مبتنی بر عملکرد است و برای جریان یافتن هوا و کنترل اقلیم طراحی شده است.
به اعتقاد او، نوغانداری نوعی نظم اجتماعی را پدید آورده است؛ از زبان و اصطلاحات خاص تا همکاری دسته جمعی، همه حول این موجود کوچک شکل گرفته و ابریشم نخی است که فرهنگ، معماری و دانش بومی را پیوند میدهد.
وی افول نوغانداری را نه صرفا تغییری در سبک زندگی یا تحول طبیعی ناشی از مدرنیته، بلکه یک گسست تمدنی و فرهنگی میداند و میگوید: در یک تحول طبیعی، ابزارها عوض میشود اما منطق و دانش پشت آن حفظ میشود؛ درحالیکه در نوغانداری، ما با از دست رفتن یک منطق زیستی روبهرو هستیم.
وقتی باغهای توت می خشکاند
به گفته وی وقتی باغهای توت در مازندران میخشکند یا جای خود را به سازههای سیمانی میدهند، حافظه تاریخی یک سرزمین پاک میشود و این یک گسست است؛ یعنی پیوند انسان مازندرانی یا گیلانی با طبیعت اطرافش قطع شده و آن صبر تمدنی که برای پروردن محصولی ظریف مانند ابریشم لازم بود، جای خود را به عجلهای مصرفگرایانه داده است.
مشیری با بیان اینکه از بین رفتن نوغانداری به معنای از میان رفتن بخشی از زبان و اصطلاحات بومی، فنون معماری سازگار با اقلیم و در نهایت، فروپاشی انسجام خانوادگیای است که در فصل نوغان به جامعه هویت میداد، میافزاید: ما از یک تولیدکننده صاحب دانش، به مصرفکنندهای بیهویت تبدیل میشویم که دیگر نمیداند چطور با منابع طبیعی خود، ارزش افزوده خلق کند.

پس این نه یک مسیر طبیعی بلکه یک سکته فرهنگی است؛ سکتهای که باعث میشود نسل جدید دیگر آن نخ ارتباطی با گذشته مولد خود را حس نکند.
نوغانداری با عکس یادگاری و جشنواره احیا نمیشود
این پژوهشگر مردمشناسی در رابطه با احیای نوغانداری هشدار میدهد: اگر بخواهیم نوغانداری را فقط با جشنواره و چند توریست که عکس بگیرند، زنده نگهداریم، انگار جنازهای را آرایش کردهایم. راهکار واقعی این است که این سنت دوباره کارکرد پیدا کند و به متن زندگی واقعی برگردد، نه اینکه به دکور یک ویترین تبدیل شود.
به اعتقاد او، احیای نوغانداری یعنی آن جوان مازندرانی احساس کند که این کار، فعالیتی با پرستیژ و دارای مشتری واقعی است. باید گذاشت این سنت نفس بکشد و با دنیای امروز حرف بزند و آن دانش بومی به نیازهای امروز پیوند بخورد؛ به این معنا که منطق کار همان منطق صبورانه و اصیل قدیمی بماند اما محصول آن در زندگی امروز جای داشته باشد.
این مردمشناس در پاسخ به این پرسش که با خاموشی آخرین چراغ خانهای که هنوز نوغانداری میکند چه چیزی از دست میرود، میگوید: فقط یک منبع درآمد را از دست نمیدهیم بلکه زبان گفتوگوی انسان با طبیعت در آن جغرافیا را برای همیشه لال کردهایم. اگر آخرین پیله تنیده نشود، حافظه حسی یک قوم از دست میرود؛ دیگر کسی بوی تازه و خاص برگ توت را حس نمیکند و آن صدای ظریف و ریتمیک خوردن برگها که پیرزنها و پیرمردها به آن «صدای بارش باران» میگفتند، برای همیشه از گوش تاریخ پاک میشود.
به بیان او با مرگ آخرین پیله، یک زیست جهان کامل به خاک سپرده میشود که در آن هنر، طبیعت، کار و برکت بهم میرسیدند. آنچه از دست میرود فقط یک کالا نیست بلکه نخ اتصالی است که ریشههای مردم منطقه را بهم وصل میکرد و با پاره شدن این نخ، مردم شمال در اقیانوس بیهویتی مدرن، سرگردانتر از قبل میشوند و همین چشمانداز است که مردمشناسان را نگران میکند.
امروز سنت نوغانداری لفور در مرز میان حافظه و فراموشی نفس میکشد. آنچه در روستاهای لفور میگذرد میتواند هم یک پایان باشد و هم یک امکان. زنان لفوری بیآنکه بدانند چراغدار این میراث تمدنیاند.
برای بسیاری از آنان نوغانداری نه پروژهای برای حفظ میراث که راهی برای کمک به اقتصاد خانواده است؛ اما همین تلاش معیشتی، ناخواسته آخرین رشتههای یک سنت کهن را حفظ کرده است. با این حال، اگر این رشته ظریف به پشتوانهای در اقتصاد و امکانات امروز گره نخورد، دیر یا زود گسسته میشود. آن وقت دیگر، صدای نمنم باران در روزهای آفتابی لفور نخواهد پیچید.